هر روزی که میگذره دلم براش بیشتر تنگ میشه ، خیلی بیشتر از روز قبل ، الان ۷ ماهه که میگذرن روزها ، شنیده بودم که عدد هفت عدد شانس است ، چه چیزی در پیش رو دارم ، آیا این دوری به پایان خواهد رسید؟؟
گمون نمیکنم ، احتمال زیاد دلم به تنگی یک کوچه ی باریک شده باشد ، کوچه ای یک طرفه ، خلوت و سوت و کور ، پر از درختهای کهنه ، بوی بارون ، چه لذتی داره وقتی توی این کوچه قدم بزنی و به خاطراتت فکر کنی ، به زمانی که همین کوچه ی باریک ، یه بزرگراه سه بانده بود و لحظه ها به سرعت سپری میشد.
باز دوباره نمیدونم چی دارم میگم ، فقط دلم میخواست بگم که دلم براش خیلی تنگ شده ، برای همه ی اون لجظات خیلی خوب.




۲ دیدگاه
۱۰:۴۸ ب.ظ
باز شروع کردی؟
[پاسخ]
امیرعلی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹ ق.ظ:
چیو شروع کردم؟؟؟ امیرحسن ، داداش تو که میدونی من تو این ۷ ماه چی کشیدم… می دونی چقدر دلم براش تنگ شده ، خوبه همه اینارو میدونی
[پاسخ]
دیدگاه خود را بیان کنید