چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸

صبح ، یک کافه خلوت ، یک لیوان چای و یا حتی قهوه ای تلخ ، تنهایی و سکوت.

صدای نرم یک موسیق ، یک زیر سیگاری خالی ، فکر است و فکر.

کتابی را ورق زنان به جلو حول میدهم و تک تک سطرهایش را نفهمیده  رها می کنم ، خیلی ساده نوشته شده است.

و شاید حتی قاب عکسی روی دیوار باشد ، او نیز زیباست ، لب باز می کند ، او نیز حرف می زند ، اما آغوشی نیست ، آغوشی گرم.

آه می کشم و به خواندن و نفهمیده گذشتن ادامه میدهم.

همچنان صبح است و کافه نیز خلوت ، لیوان چای خالیست ، همواره تنهایی است و سکوت.

۷ دیدگاه

  • امیرحسن…!!! گفته:

    برادرم! غلط املائی هایت سبب گردید اشک در چشمانم حلقه زند…مگر نه این است که تو در ابتدای فصل گرم تابستان ، آزمون کمر شکنی به نام “کنکور” داری؟ آخر چرا؟ چرا این چنین میکنی؟ این رسمش نیست … که خانواده ات در این وانفسای اقتصادی زیر بار سنگین هزینه های تحصیلت کم خم کنند و تو در کافه آن را دود کنی… به سرگذشت من نگاه کن… این تن بمیرد و نیست و نابود شود خنده ات نمیگیرد؟ میخواهی همانند من شوی و به لعنتی روی؟ با خود چنین نکن…! صطر با سطر فرق چندانی ندارد…مهم نفس کار است…که تو از بیخ و بن خرابی…!
    غصه بیخود هم میل نفرما..غمت نباشد که این نیز بگذرد..! در این مورد هم تو را به مرور سرنوشت خویش دعوت می کنم…!
    سخن کوتاه (!!!) و تو را به حال خودت رها می کنم…! از حق نگذریم متن زیبایی است…! در حفظ و نگهداری از خودت بیشتر کوشا باش…قربان سرت !!

    [پاسخ]

    امیرعلی پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۹:۲۰ ب.ظ:

    غلامم داداش رسما….. تو که ری** برادر من….

    [پاسخ]

  • «و نیاز داشتم به حضور کسی که فقط، مرا کمی دوست بدارد»

    [پاسخ]

    امیرعلی پاسخ در تاريخ اسفند ۵م, ۱۳۸۸ ۹:۴۳ ب.ظ:

    اوه نگو منیره که شدیدا لازممه

    [پاسخ]

  • امیرحسن…!!! گفته:

    داداش ترم..! من ری** چون آب قطع نبود…! من یه “ر” کم گذاشتم…سطر و که صطر ننوشتم..میمون!

    [پاسخ]

  • سلام علیکم …
    حاج آقا هستن ؟! اگه نیستن مزاحم نمیشم …همشیره فقط لطف بفرمایید به میر علی خوان بگید ما اومدیم شما نبودید … (;
    خیلی خوب بود … یه جوری بگو “آ” که انگار میخوای بهم بگی مرسی …

    [پاسخ]

    امیرعلی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۸ ب.ظ:

    آ

    [پاسخ]

دیدگاه خود را بیان کنید