پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹

با من بالا و پایین بپر ، بزار دنیا زیر پاهای ما بلرزه
با من فریاد بزن ، بزار با فریاد ، صدامون رو تموم دنیا بشنون
با من بخواب ، بزار آرامش وجود تو ، به من آرامش بده
با من عشق رو صدا بزن

در ادامه باید بگم که*:

  • خب ، همونطور که می بینید اینجا یه مقدار بسیار زیادی فرق کرده که همه اینها رو مدیون علیرضا هستم ، دستش واقعا درد نکنه ، خیلی برای این قالب زیبا زحمت کشید.
  • عکس بالا هم من و آرمان هستیم ، عکس مربوط به سفریه که تو تعطیلات عید ۸۹ داشتیم به منتطقه ییلاقی شهرستان ماسال در استان گیلان که به السبلنگاه معروفه ، جای همتون بسیار خالی بود.
* از این به بعد بجای پی نوشت از این جمله استفاده می کنم
شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

باز هم دیشب به خواب رفتم ، باز هم بدون جاری شدن حتی یک قطره اشک.

دیشب هم مثل شبهای قبل به پیمانی که با او بسته بودم پایبند ماندم و اشکی از گوشه چشمانم و از روی گونه هایم به پایین نریخت.

شبها همواره می گذرد و من با بغض درون سینه ام به خواب می روم.

بغضی محتاج به تلنگر ، به تلنگری قوی تر از قدرت عشق ، قوی تر از قدرت پیمان میان دو عاشق و شاید مدتهاست که چنین تلنگری نخوردم.

هر روز که عبور می کند و میرود ، گذشته است و فردایش  در پیش روست ، فردایی که خود روزه گذشته است و خواهد شد.

بغض من نیز هر روز بزرگتر از روز قبل می شود و پیمان درونی من نیز استوار تر….

دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸

هر روزی که میگذره دلم براش بیشتر تنگ میشه ، خیلی بیشتر از روز قبل ، الان ۷ ماهه که میگذرن روزها ، شنیده بودم که عدد هفت عدد شانس است ، چه چیزی در پیش رو دارم ، آیا این دوری به پایان خواهد رسید؟؟

گمون نمیکنم ، احتمال زیاد دلم به تنگی یک کوچه ی باریک شده باشد ، کوچه ای یک طرفه ، خلوت و سوت و کور ، پر از درختهای کهنه ، بوی بارون ، چه لذتی داره وقتی توی این کوچه قدم بزنی و به خاطراتت فکر کنی ، به زمانی که همین کوچه ی باریک ، یه بزرگراه سه بانده بود و لحظه ها به سرعت سپری میشد.

باز دوباره نمیدونم چی دارم میگم ، فقط دلم میخواست بگم که دلم براش خیلی تنگ شده ، برای همه ی اون لجظات خیلی خوب.

شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸

black and white sky

زندگی چه رنگیست؟ سیاه یا سپید؟

شاید هم سفید باشد و شاید هردویشان در کنار هم .

اما هرچه هست ، میدانم  بدون او ، رنگینخواهد بود.