جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸

در جواب او گفتم : ….
چی گفتم ، یادم نیست!
مگه سوالی پرسیده بود؟؟؟!
اصلا در جواب چه کسی حرفی زدم؟؟

چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸

صبح ، یک کافه خلوت ، یک لیوان چای و یا حتی قهوه ای تلخ ، تنهایی و سکوت.

صدای نرم یک موسیق ، یک زیر سیگاری خالی ، فکر است و فکر.

کتابی را ورق زنان به جلو حول میدهم و تک تک سطرهایش را نفهمیده  رها می کنم ، خیلی ساده نوشته شده است.

و شاید حتی قاب عکسی روی دیوار باشد ، او نیز زیباست ، لب باز می کند ، او نیز حرف می زند ، اما آغوشی نیست ، آغوشی گرم.

آه می کشم و به خواندن و نفهمیده گذشتن ادامه میدهم.

همچنان صبح است و کافه نیز خلوت ، لیوان چای خالیست ، همواره تنهایی است و سکوت.