در جواب او گفتم : ….
چی گفتم ، یادم نیست!
مگه سوالی پرسیده بود؟؟؟!
اصلا در جواب چه کسی حرفی زدم؟؟
صبح ، یک کافه خلوت ، یک لیوان چای و یا حتی قهوه ای تلخ ، تنهایی و سکوت.
صدای نرم یک موسیق ، یک زیر سیگاری خالی ، فکر است و فکر.
کتابی را ورق زنان به جلو حول میدهم و تک تک سطرهایش را نفهمیده رها می کنم ، خیلی ساده نوشته شده است.
و شاید حتی قاب عکسی روی دیوار باشد ، او نیز زیباست ، لب باز می کند ، او نیز حرف می زند ، اما آغوشی نیست ، آغوشی گرم.
آه می کشم و به خواندن و نفهمیده گذشتن ادامه میدهم.
همچنان صبح است و کافه نیز خلوت ، لیوان چای خالیست ، همواره تنهایی است و سکوت.




twitter
flicker
last.fm
facebook
gmail